مشکات
داستان نویسی
«شیطان سخت شما را دشمن است ،شما هم او را دشمن دارید او خود وسپاهش را برای اغوای شما مهیا ساخته تا همه را را اهل دوزخ گرداند. آیه 6 سوره فاطر» فریاد زد:«من کشتمش،چی می گی» خواستم بگم:«ه ......هی چیٍ!» که با چاقو طرفم پرید.از روی اپن خودم راتوی پذیرایی پرت کردم .چند غلطت زدم .کله ام محکم کف سرامیک خورد . خون روی صورتم به پایین غلتید وچند قطره ی ممتد روی کناره ی سفید قالی افتاد .نگاهی به رهام کردم . روی اپن پرید . چاقورااین دست وآن دست کرد . تندی بلند شدم . به طرف در دویدم .رهام نعره ایی کشید. در را باز کردم .پله ها رادو تا یکی دویدم به پائین....... بعد از ظهرِ اوایل پاییز هشتاد و هشت ، آفتاب در حال غروب بود . سوز سرمایی جنوبی از لابه لای کوهها ی سر به فلک کشیده می وزید و به طرف ما می آمد. همه زیر سقف اتاقها جلوی آفتاب نیمه جان بودیم، ُگله ُگله نشسته و ایستاده با هم پچ پچ می کردند . جوانی که تازه موهای صورتش سبز شده بود ، فینگ کرد توی دستش و انداخت گوشه کناری و دستش را با شلوارش تمیز کرد و گفت : (( خدا رحمتش کنه ... انگار همین دیروز بود که بنده خدا حلوا درست کرد و گفت : (( این حلوای منه ! بخورید و فاتحه بخوانید )). بعدش خودش خورد و قهقهه ای زد . )) صدای هن هن ماشین همه ی نگاه ها را به طرف خودش دزدید . آمبولانس آژیرکشان توی محوطه پادگان سر و ته کرد و عقب عقب آمد جلوی بهداری .
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
By Ashoora.ir & Night Skin


